عطار

شعر 7 | سائلی پرسید از آن شوریده حال

سائلی پرسید از آن شوریده حال

گفت اگر نام مهین ذوالجلال

می‌شناسی بازگوی ای مرد نیک

گفت نان است این بنتوان گفت لیک

مرد گفتش احمقی و بی‌قرار

کِی بوَد نام مهین نان، شرم دار

گفت در قحط نشابور ای عجب

می‌گذشتم گرسنه چل روز و شب

نه شنودم هیچ جا بانگ نماز

نه دری بر هیچ مسجد بود باز

من بدانستم که نان نام مهینست

نقطهٔ جمعیت و بنیاد دینست

از پی نان نیستت چون سگ قرار

حق چو رزقت می‌دهد تو حق گزار

حق چو رزقت داد و کارت کرد راست

تو بخور وز کس مپرس این از کجاست