نورس دماوندی

غزل 205 | به اقبال جنون آرام من سیماب می گردد

به اقبال جنون آرام من سیماب می گردد

سرم از جوش سودا چون سر گرداب می گردد

خیال عارضش تا شمع فانوس دلم باشد

ز دود آه در ویرانه ام مهتاب می گردد

هجوم غم سرشکم را زطوفان باز می دارد

غبار خاطرم سدّره سیلاب می گردد

چنان آغشته ی خون حرفم آید بر لب از تیغش

که چون زخم از حدیث من روان خوناب می گردد

حدیثی از لب لعل تو با مرغ چمن گفتم

ز شبنم در دهان غنچه ی گل آب می گردد

چنان سرگشته دارد گردش چشمی مرا نورس

که از نامم نگین چون حلقه ی گرداب می گردد