غزل 18 | عشقت چو به قصد عقل و جان رفت

عشقت چو به قصد عقل و جان رفت
دل هم به غلط در آن میان رفت

دل برد گمان که آن دهان نیست
یک ذره بدید و در گمان رفت

جز حسن تو را چو هست آنی
جان و دل ما به قصد آن رفت

ابری شد و درد و غم ببارید
آهم که ز دل بر آسمان رفت

لعلش طلبید و جان به بوسی
جان گشت روانه و روان رفت

چون شاهدی آن لب و دهان دید
جانش به فدای این و آن رفت