
دیوان شاهدی
اشعار و دیوان شاهدی با متن کامل در فرم نو.
ابراهیم شاهدی دده
ابراهیم شاهدی دده مغلوی (زاده به سال ۸۷۵ قمری در شهر مغله، درگذشته به سال ۹۵۷ قمری)، ادیب و صوفی عثمانی و شیخ زاویهٔ مولویه بود. پدرش صالح مغلوی در ایران تحصیل کرده بود و به زبان فارسی مسلط بود و هم او به فرزندش فارسی آموخت. آثار شاهدی عبارتند از: «تحفهٔ شاهدی» (لغتنامهٔ منظوم فارسی-ترکی)، «گلشن توحید» (شرح منظوم گزیدهٔ مثنوی مولانا به فارسی)، «گلشن وحدت» (منظومهٔ ترکی متأثر از منطق الطیر عطار و گلشن راز شبستری)، «گلشن اسرار» (شرح منظوم احوال شاهدی و پدرش و همینطور خصوصیات طریقت مولویه به فارسی) و دیوان فارسی و ترکی. دیوان فارسی شاهدی به همت آقای سید محمدرضا شهیم با استفاده از تصحیح دکتر محمدامین احمدپور در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
این دیوان در 3 بخش سازمان یافته است.
بخشهای دیوان
- دیوان فارسی — 123 گفتار
نمونه اشعار
- شد خاک راه این سر سودا نوشت ما — شد خاک راه این سر سودا نوشت ما / این شد مگر ز روز ازل سرنوشت ما
- ای از صفات حسن تو بر هر گذر افسانهای — ای از صفات حسن تو بر هر گذر افسانهای / وز پرتو نور رخت شمعی به هر کاشانهای
- ز روی لطف بکن بوسهای حوالۀ ما — ز روی لطف بکن بوسهای حوالۀ ما / همین بس است ز وجه حسن نوالۀ ما
- پر کن بدور لعل نگارم پیاله را — پر کن بدور لعل نگارم پیاله را / تا بشکنیم توبه هفتاد ساله را
- اگر نه زلف تو میبرد در پناه مرا — اگر نه زلف تو میبرد در پناه مرا / فریب چشم تو میکشت بی گناه مرا
- جز ناله نیست مونس جان دل ربوده را — جز ناله نیست مونس جان دل ربوده را / شادی بود محال دل غم فزوده را
- به عاشقان خود بنما جمال عالم آرا را — به عاشقان خود بنما جمال عالم آرا را / که دل پر خون شد از شوق تو مشتاقان شیدا را
- لعل لب تو شفاست ما را — لعل لب تو شفاست ما را / درد تو همه دواست ما را
- کردی ز غم آباد چو کاشانۀ ما را — کردی ز غم آباد چو کاشانۀ ما را / بازآ و ببین مونس هم خانه ما را
- باز نما به مطربان نغمۀ جان گداز را — باز نما به مطربان نغمۀ جان گداز را / تا بدرند از طرب پردۀ اهل راز را
- هر لحظه سیل دیده به خون میکشد مرا — هر لحظه سیل دیده به خون میکشد مرا / سودای گیسویت به جنون میکشد مرا
- کجا شد هودج لیلی که مجنون است از او دلها — کجا شد هودج لیلی که مجنون است از او دلها / ز سیل اشک عشاقش پر از خون است منزلها
- ای خاک درت سجدهگه جمله جبینها — ای خاک درت سجدهگه جمله جبینها / زنار دو گیسوی تو سرفتنه دینها
- ای طاق دو ابروی تو محراب جبینها — ای طاق دو ابروی تو محراب جبینها / خاک سر کوی تو به از خلد برینها
- مده هر دم سر آن زلف را تاب — مده هر دم سر آن زلف را تاب / مزن دلهای مردم را به قلاب
- خطت را بدایت به غایت خوش است — خطت را بدایت به غایت خوش است / تماشای آن بی نهایت خوش است
- مرا دلیست که در وی بجز محبت نیست — مرا دلیست که در وی بجز محبت نیست / ز عشق حاصل او غیر درد و محنت نیست
- وصف کمال حسن تو ورد دوام ماست — وصف کمال حسن تو ورد دوام ماست / ذکر لب تو لذت شرب مدام ماست
- عشقت چو به قصد عقل و جان رفت — عشقت چو به قصد عقل و جان رفت / دل هم به غلط در آن میان رفت
- کدام سینه که مجروح و دل فگار تو نیست — کدام سینه که مجروح و دل فگار تو نیست / کدام دل که به هر گوشه بی قرار تو نیست
- خوشا دلی که به مهر وی و نشانه اوست — خوشا دلی که به مهر وی و نشانه اوست / خوشا سری که سرانجامش آستانه اوست
- چو عقد سنبل تو عقده بر جبین انداخت — چو عقد سنبل تو عقده بر جبین انداخت / چه عقده ها که از او در دل حزین انداخت
- کسی که عشق تو ورزید با فراغ نرفت — کسی که عشق تو ورزید با فراغ نرفت / دلش چو لاله پر از خون و جز بداغ نرفت
- بسم نبود که زلفت بقصد دین برخاست — بسم نبود که زلفت بقصد دین برخاست / سپاه خط تو هم ناگه از کمین برخاست
- قدم به پرسش من رنجه کن به رسم عیادت — قدم به پرسش من رنجه کن به رسم عیادت / که جان نثار قدومت کنم ز روی ارادت
- با لعل جان فزای تو آب زلال چیست — با لعل جان فزای تو آب زلال چیست / با آفتاب روی تو مه در کمال چیست
- قدت سرو گفتیم و رویی نداشت — قدت سرو گفتیم و رویی نداشت / چو زلف تو هم مشک بوئی نداشت
- امروز ز نو دلبر ما خوی دگر داشت — امروز ز نو دلبر ما خوی دگر داشت / ما واله و او روی و نظر سوی دگر داشت
- دلم را جز غمت سودی نماندست — دلم را جز غمت سودی نماندست / در او جز درد موجودی نماندست
- دل بسی گردید چون زلف تو دلداری نیافت — دل بسی گردید چون زلف تو دلداری نیافت / کو بغیر صید دلها در جهان کاری نیافت
- تا به تیغ ستم اندر دل من چاک انداخت — تا به تیغ ستم اندر دل من چاک انداخت / آه سوزنده من شعله در افلاک انداخت
- از عنبرت غبار چو بر یاسمین نشست — از عنبرت غبار چو بر یاسمین نشست / شرمنده گشت نافه و در ملک چین نشست
- چو بر دل لشکر دل از کمین ریخت — چو بر دل لشکر دل از کمین ریخت / قرار و صبر و هوش از عقل و دین ریخت
- دلبرا در کشتن ما خود بگویی سود چیست — دلبرا در کشتن ما خود بگویی سود چیست / ور نخواهی کشتن از جور و ستم مقصود چیست
- خوش بود که تیرش به دل ما گذری داشت — خوش بود که تیرش به دل ما گذری داشت / وان چشم هم از غمزه به سویش نظری داشت
- هر سر که بوی سنبل تو در دماغ داشت — هر سر که بوی سنبل تو در دماغ داشت / از مشک و از شمامه عنبر فراغ داشت
نظرات
هنوز نظری تأیید نشده.
{{ c.body }}