شاهدی — غزلیات
122 گفتار · 678 بیت
گفتارها
- غزل 1 | شد خاک راه این سر سودا نوشت ما
- غزل 2 | ز روی لطف بکن بوسه ای حوالۀ ما
- غزل 3 | پر کن بدور لعل نگارم پیاله را
- غزل 4 | اگر نه زلف تو میبرد در پناه مرا
- غزل 5 | جز ناله نیست مونس جان دل ربوده را
- غزل 6 | به عاشقان خود بنما جمال عالم آرا را
- غزل 7 | لعل لب تو شفاست ما را
- غزل 8 | کردی ز غم آباد چو کاشانۀ ما را
- غزل 9 | باز نما به مطربان نغمۀ جان گداز را
- غزل 10 | هر لحظه سیل دیده به خون می کشد مرا
- غزل 11 | کجا شد هودج لیلی که مجنون است از او دل ها
- غزل 12 | ای خاک درت سجده گه جمله جبین ها
- غزل 13 | ای طاق دو ابروی تو محراب جبین ها
- غزل 14 | مده هر دم سر آن زلف را تاب
- غزل 15 | خطت را بدایت به غایت خوش است
- غزل 16 | مرا دلیست که در وی بجز محبت نیست
- غزل 17 | وصف کمال حسن تو ورد دوام ماست
- غزل 18 | عشقت چو به قصد عقل و جان رفت
- غزل 19 | کدام سینه که مجروح و دل فگار تو نیست
- غزل 20 | خوشا دلی که به مهر وی و نشانه اوست
- غزل 21 | چو عقد سنبل تو عقده بر جبین انداخت
- غزل 22 | کسی که عشق تو ورزید با فراغ نرفت
- غزل 23 | بسم نبود که زلفت بقصد دین برخاست
- غزل 24 | قدم به پرسش من رنجه کن به رسم عیادت
- غزل 25 | با لعل جان فزای تو آب زلال چیست
- غزل 26 | قدت سرو گفتیم و رویی نداشت
- غزل 27 | امروز ز نو دلبر ما خوی دگر داشت
- غزل 28 | دلم را جز غمت سودی نماندست
- غزل 29 | دل بسی گردید چون زلف تو دلداری نیافت
- غزل 30 | تا به تیغ ستم اندر دل من چاک انداخت
- غزل 31 | از عنبرت غبار چو بر یاسمین نشست
- غزل 32 | چو بر دل لشکر دل از کمین ریخت
- غزل 33 | دلبرا در کشتن ما خود بگویی سود چیست
- غزل 34 | خوش بود که تیرش به دل ما گذری داشت
- غزل 35 | هر سر که بوی سنبل تو در دماغ داشت
- غزل 36 | آنکو دل خود به خار ننهاد
- غزل 37 | جان ز تن رفت و دل اندر عقد گیسویت بماند
- غزل 38 | زلف و رخ تو چون شب مهتاب نماید
- غزل 39 | خوب رویان چو صید عام کنند
- غزل 40 | دانی که جان به فکر لبت در چه حال بود
- غزل 41 | از کمان خانه چو خوبان سحری بگشایند
- غزل 42 | ز زلف تو جان چون شود فارغ آیند
- غزل 43 | دل بی غم تو چرا نشیند
- غزل 44 | دیده از دیدن تو بس نکند
- غزل 45 | با آنکه درین سینه ز زخم تو بسی بود
- غزل 46 | چو جان خیال لبش در درون بگرداند
- غزل 47 | هر لحظه بر دلم ز تو گر صد بلا رسد
- غزل 48 | هرچه آن سرو ناز می گوید
- غزل 49 | تیرت ار پیکان خونین از جگر بیرون برد
- غزل 50 | مژه اش صف زد و با خنجر و بس تیز آمد
- غزل 51 | جز تحفه جان عاشق درویش ندارد
- غزل 52 | در مجالس گر سخن زان لعل میگون می رود
- غزل 53 | تا دل نظری به حال خود کرد
- غزل 54 | بهر خدنگ کز آن یار برگزیده رسد
- غزل 55 | چو دلبران به دل ما سه چیز می جویند
- غزل 56 | چون دلبران ز زلف سیه تاب می دهند
- غزل 57 | رخش آتشم در درون می برد
- غزل 58 | یک ذره بدان دهن که گوید
- غزل 59 | کاری ندارم در جهان جز گریه در کردار خود
- غزل 60 | دلم پیکان او را در جگر دید
- غزل 61 | ترسم آن سرور خوبان ستمش یاد آید
- غزل 62 | عمر بگذشت بدو سال اگر باز آید
- غزل 63 | بر گلت از عرق گلاب افتاد
- غزل 64 | ز بهر تیر تو میل میلم بهر مغاک برد
- غزل 65 | با سلسلۀ زلفی دل میل بسی دارد
- غزل 66 | با آنکه دل به درد تو بس دردمند بود
- غزل 67 | بجز کوی تو دل منزل نگیرد
- غزل 68 | یار بر من دود دل ها می کشد
- غزل 69 | درد تو جان من به جز این تن نمی کشد
- غزل 70 | امشب دلم به فکر دهان تو تنگ بود
- غزل 71 | هزار شکر که جنت دوام خواهد بود
- غزل 72 | ترک من دیگر به غوغا می رود
- غزل 73 | دل دید قدت ز قامت افتاد
- غزل 74 | گرچه دل ز آتش هجران تو داغی دارد
- غزل 75 | مرا گر در نظر گلزار باشد
- غزل 76 | زلف مشکین را چو خوبان بر رخ زیبا نهند
- غزل 77 | میکشد روی دلم هر دم به مهروی دگر
- غزل 78 | دل را چو نیست جز غم تو همدمی دگر
- غزل 79 | جانا ز دل خدنگ جفا را تو باز دار
- غزل 80 | لعلت از کوثر به معنی پاک تر
- غزل 81 | تا خیال قامتت بگذاشت ما را در ضمیر
- غزل 82 | مرا درد تو در جان حزین بس
- غزل 83 | ای دل ز خودی خود جدا باش
- غزل 84 | بنما طلعت موجه خویش
- غزل 85 | خواهم امروز عتابی بکنم با دل خویش
- غزل 86 | مرغ دل راست عزم مسکن خویش
- غزل 87 | مرا خوش است به درد خود و جراحت خویش
- غزل 88 | با نی شکر بگو که ننازد به قند خویش
- غزل 89 | به فکر سر دهانت چو غنچه ام دل تنگ
- غزل 90 | دل ز کار و بار عالم سر به سر برکنده ام
- غزل 91 | بی تو به گلشنم نکشد دل به باغ هم
- غزل 92 | بی گل روی تو نبود میل سوی گلشنم
- غزل 93 | خونم از مستی طریق عقل را گم می کنم
- غزل 94 | بر خاک رهت ما سر تسلیم نهادیم
- غزل 95 | چو روز فرقت آن مه وداع دل کردم
- غزل 96 | آن جان من و روان مردم
- غزل 97 | چو چشم تو من فتنه جویی ندارم
- غزل 98 | چون در صفت آن لب شکر شکن آیم
- غزل 99 | از آن ساعت که روی آن بت پیمان شکن دیدم
- غزل 100 | چرا ز درد غم یار خود بغم باشیم
- غزل 101 | خواهم که با تو قصه خود در میان نهم
- غزل 102 | به عشق آن میان شد مدتی با من سمر بندم
- غزل 103 | مرا گر هجر دل بر آتش است و دیده دریا هم
- غزل 104 | تا دل به قید زلف دل آرام بسته ایم
- غزل 105 | به پیش عارض او عرض آفتاب مکن
- غزل 106 | گویا بگذشتی ز چمن با رخ گلگون
- غزل 107 | آمد نگار بر در دل دیده باز کن
- غزل 108 | ما را درون پرآتش و غافل نگار از آن
- غزل 109 | عمر در صبر شد و وعدۀ دیدار همان
- غزل 110 | ای جان فدای جمله به شمشیر جنگ تو
- غزل 111 | تا کی کنیم آتش دل را نهان از او
- غزل 112 | دل و جگر به غم تو کباب شد هر دو
- غزل 113 | جانا به لطف خویش به ما یک سخن بگو
- غزل 114 | خوشا شب تا سحر با او نشسته
- غزل 115 | ماییم ز عشق مست رفته
- غزل 116 | اگر از دهان تو زد لاف پسته
- غزل 117 | ای نسیم از دوست اعلامی بده
- غزل 118 | خطت طعنه بر مشک و عنبرزده
- غزل 119 | تا مردمک دیده من حسن تو دیده
- غزل 120 | بگو به یار که کاشانه که می پرسی
- غزل 121 | دو زلف سرکش دلبند داری
- غزل 122 | دلا گر عشق مهرویی نداری
نظرات
هنوز نظری تأیید نشده.
{{ c.body }}