غزل 98 | چون در صفت آن لب شکر شکن آیم

چون در صفت آن لب شکر شکن آیم
با معنی بس نازک و شیرین سخن آیم

با سرو و صنوبر نشود ملتفتم دل
بی قامت رعنای تو گر در چمن آیم

طوطی صفتم روی در آئینه به پیش آر
تا صورت خود بینم و اندر سخن آیم

چون غنچه به فکر دهنت پیرهن از شوق
صد پاره کنم تیر ز دل خونین بدن آیم

از باغ جمال تو عجب نیست اگر من
با سرو و گل و سنبل و با یاسمن آیم

فکرم به خیالات میان تو چو تنگ است
با تنگ ولی هم به خیال دهن آیم

ای شاهدی از محنت غربت گله تا چند
کو زاد ره و راحله تا با وطن آیم