غزل 124 | ره صد رهگذرت میدارم
ره صد رهگذرت میدارم
چشم و دل بر اثرت میدارم
با همه بیخبری، هرچه کنی
لحظه لحظه، خبرت میدارم
تا سگ خویشتنم نامیدی
یزک بام و درت میدارم
در جهان دوستتر از جان چه بود؟
من از آن، دوستترت میدارم
نقد کردم ز رخ گوهر، اشک
سر طوق و کمرت میدارم
چون خوری خون دل من بگذار
تا به خون جگرت میدارم
مردم چشم منی، در همه عمر
در حجاب نظرت میدارم
گفتیام خوار همیدار اثیر
خوار بادم اگرت میدارم
تعبیر شما از این فال
نظر شما برای دیگران و برای بهتر شدن تعبیر خیلی مهم است. چند جمله بنویسید.
هنوز نظری تأیید نشده. اول شما بنویسید.
{{ c.body }}