غزل 31 | از عنبرت غبار چو بر یاسمین نشست

متن کامل این شعر از شاهدی در غزلیات شاهدی.

از عنبرت غبار چو بر یاسمین نشست
شرمنده گشت نافه و در ملک چین نشست

شد خاک راه جمله تنم زان طمع که دید
آمد خدنگ ناز تو و بر زمین نشست

هر ناوکی که بر دلم از غمزه‌ات نشست
از بهر بردن خرد و عقل و دین نشست

درکوی دوست این دل سرگشته صبح و شام
از بهر شام طره و صبح جبین نشست

گفتی که تیغ میکشم و میکشم تو را
بر درگه تو شاهدی از بهر این نشست