غزل 32 | چو بر دل لشکر دل از کمین ریخت

متن کامل این شعر از شاهدی در غزلیات شاهدی.

چو بر دل لشکر دل از کمین ریخت
قرار و صبر و هوش از عقل و دین ریخت

چو دیدم غمزه‌اش فتان دین است
بگفتم خون خلقی بر زمین ریخت

چو بر گلبرگ تر زد حلقه سنبل
غبار مشک را بر یاسمین ریخت

ز لعلش آب حیوان زندگی یافت
چو از کوثر درون ماء معین ریخت

دمادم شاهدی بهر نثارش
ز هجر دیده بر در ثمین ریخت