غزل 45 | با آنکه درین سینه ز زخم تو بسی بود

متن کامل این شعر از شاهدی در غزلیات شاهدی.

با آنکه درین سینه ز زخم تو بسی بود
با تیر دگر جان و دلم را هوسی بود

جان و دل و دین جمله به تاراج ببردی
آن رفت که با جان و دلم دست رسی بود

تنها نه من اندر خم زلف تو اسیرم
تا بود در آن دام از این چند بسی بود

جز ناله خیال تو ندید از اثر من
پنداشت ز او از در این خانه کسی بود

در تیر فنا گم شدگان را به خیالت
یا تشنه لبی گوش به بانگ جرسی بود

گرد لب لعل تو دل شاهدی از شوق
چون خال بر آن تنگ شکر یک مگسی بود